اومده بود كتاب هاشو بهش بدم. تا كنار ماشين پياده رفتيم.كتاب هارو از صندوق عقب ماشين برداشتم.اومد كنار من.اونارو ازم گرفت.نگاهي كرد و گفت: " بايد برم"
بدنش رو راتا نيمه چرخاند و سرش رو به طرفم دراز كرد:" خداحافظ"
"خدا حافظ زن فرانسوي من!" بلند گفتم.
لبخندي زد ومثل دختركي سر به هوا به سمت خيابان جاري شد!
از مجموعه داستانك هاي: فرامرز باقري
برچسب:
نویسنده: کسری رنجبر