خرید بک لینک

اومده بود كتاب هاشو بهش بدم. تا كنار ماشين پياده رفتيم.كتاب هارو از صندوق عقب ماشين برداشتم.اومد كنار من.اونارو ازم گرفت.نگاهي كرد و گفت: " بايد برم"

بدنش رو راتا نيمه چرخاند و سرش رو به طرفم دراز كرد:" خداحافظ"

"خدا حافظ زن فرانسوي من!" بلند گفتم.

لبخندي زد ومثل دختركي سر به هوا به سمت خيابان جاري شد!

از مجموعه داستانك هاي: فرامرز باقري

برچسب: نویسنده: کسری رنجبر تاريخ: سه شنبه 23 شهريور 1395 ساعت: 21:47

صفحه بندی